راه زینب

  • خانه 
  • در جستجوی گمشده‌ی جان در وادی عشق و معرفت... 

در جستجوی گمشده‌ی جان در وادی عشق و معرفت...

💫درود بر جویندگان نور! 

من طلبه‌ای هستم دل‌باخته‌ی علم و آگاهی.  

و ‘راه زینب’، کاروانسرایی است برای اندیشه‌های سرگردان،  

جایی که کلمات، چون ستاره‌های درخشان،  

آسمان دل‌ها را می‌آرایند و روشنی می‌بخشند.  

اینجا محفل ادغام اندیشه‌هاست؛  

محلی که هر واژه، نغمه‌ای از عشق و آگاهی را در آغوش می‌کشد.  

در سکوت دل، صدای عشق را می‌شنویم،  

و در این سفر معنوی،  

با الهام از بانوی صبر، راوی حقیقی کربلا،  

دل‌هایمان را در آتش معرفت روشن کنیم  

و در باغ بی‌کران حقیقت، بذر آگاهی بکاریم.  

در اینجا، هر کلمه، شعری است از عشق و هر جمله، نغمه‌ای است از حقیقت.  

به امید آنکه در این سفر، چراغی از نور و دانایی در دل‌هایمان روشن شود  

و به سرچشمه‌ی حقیقت نزدیک‌تر گردیم.✨️

بعد از تو

07 خرداد 1405 توسط “لَئالیُ النُور”

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم لحظه‌های بعد از تو را ببینم؛ نه این‌که خودم را از فکرِ نبودنت منع کرده باشم، نه؛ اصلاً این نبودن به ذهنم خطور نکرده بود.

همان‌گونه که هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم ماندن، این‌همه درد داشته باشد. اما حالا، تمام سلول‌های وجودم اندوهِ نبودنت را فریاد می‌زنند؛ و من، با تمامِ زخم‌هایم، اینجا به حسرتِ جاماندن دچارم. چقدر درد دارد زنده‌ماندن، و چقدر سخت‌جانم که بعد از تو مانده‌ام. چقدر حیف که ماندم و فداییِ تو نشدم.

امروز، اولین عید قربانِ بعد از توست؛

و من، در آستانه‌ی این عید، فقط دعا می‌کنم پیش از آن‌که قربانی دیگر از راه برسد، لایقِ قربانی‌شدنِ راهت باشم.

قربان علی که نشدیم

 یا الله

 قربانِ مجتبی کن ما را

✍️احمدی | #طلبه_نوشت

@barayezohoor

 نظر دهید »

امید در قابِ سوگ 

01 خرداد 1405 توسط “لَئالیُ النُور”

سفره‌ای که هنوز پهن است 
مادر سفره را این بار گوشه‌ی دنج خانه پهن می‌کند.

از همان روزی که آرام نگاهش را از تلویزیون می‌گیرد؛ همان روزی که اشک دید ما را تار کرد؛ اما انگار مادر از او مهلت خواسته تا کمر خانه خم نشود.

سفره‌ی سبز صلواتی که حالا دیگر فقط یک سفره نیست. اهالی هنوز برای نذر و توسل سراغش می‌آیند، می‌برند و برمی‌گردانند، اما بیشترِ اوقات پهن است؛ انگار جزئی از دیوار و درِ این خانه شده باشد.

کنارش می‌نشینم و توسل می‌خوانم؛ چشم‌هایم مشغولِ شست‌وشوی مسیرِ استجابت می‌شوند. خواهرم «فرج» را که می‌خواند، صدایش در «یا علیُ» می‌شکند؛ انگار صدایش در گرهِ روسری‌اش گیر می‌کند. برادرِ سربازم وقتی می‌گوید: «وَ لا أَستَعینُ بِحاکِمٍ غَیرِکَ، حاشاک» نگاهش روی سفره می‌ماند. نمی‌دانم در دلش چه می‌گذرد، فقط می‌بینم انگشت‌هایش دانه‌های تسبیح را سفت‌تر می‌گیرند.

پدر که می‌رسد، خریدها را روی پارچه‌ی سبز می‌گذارد. ما کتاب‌ها را کنار عکس‌نوشته‌های شهدا می‌چینیم و برگه‌های دعا را روی شکلات‌ها مراتب می‌کنیم. مادر نوه‌ها را به آشپزخانه می‌برد تا آشِ رشته را هم بزنند. دعایی که بعد از مادر با نَفَس‌های معصومانه‌شان تکرار می‌کنند؛ چاشنی آش می‌شود.

بعد از شام، وقت رفتن که می‌شود، باز مادر است که یکی‌یکی سربندها را می‌بندد. پرچم‌ها را دست بچه‌ها می‌دهد. هیچ‌کدام دست‌خالی از در بیرون نمی‌روند. بسته‌ها و دیگِ آش را هم پدر و برادرم برمی‌دارند. ما در تکاپوی رفتن به میدان، سفره اما آرام همان گوشه دنج میزبانِ قرآن و تسبیح، منتظر بازگشت‌مان می‌ماند. 

خانه‌ی ما کمتر از پانصد متر با پایگاه فاصله دارد. شب‌ها صدای تکبیرِ نماز مغرب که از بلندگوی مسجدِ پایگاه توی کوچه می‌پیچد، از پنجره رد می‌شود و رویِ سبزیِ سفره می‌نشیند؛ انگار در و دیوارِ خانه دوباره جان می‌گیرند. اینجا، خانه هنوز ایستاده است.

✍️احمدی

#مرقومات_جنگی

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

غدیر

20 اردیبهشت 1405 توسط “لَئالیُ النُور”

زود زنگ محرم نزنید، غدیر در پیش است.

 نظر دهید »

پول، پول در می‌آورد 

09 اردیبهشت 1405 توسط “لَئالیُ النُور”

پول، پول در می‌آورد! 

داده‌های گوگل را که بالا و پایین می‌کردم، هم‌زمان ذهنم در حال تحسین خودم هم بود. دختر بودن، خواهر بودن، همسر بودن و مهم‌تر از همه مادر بودن، تحسین هم دارد.

مادر که می‌شوی، تازه باید پا به پای بچه‌ات برگردی و یک دور دیگر بچگی را «بچگی» کنی؛ از تاتی و لی‌لی گرفته تا درس خواندن.

آن روز باید در نوشتن تکلیف به پسرم کمک می‌کردم؛ چون نمی‌توانست بین پیشنهادهای گوگل، یکی را انتخاب کند. باید قیمت طلا را از سال 90 تا 1405 در می‌آوردم تا نمودار خط شکسته‌اش را بکشد.

کارش که تمام شد، دفتر را به دستم داد تا عکسش را برای معلم بفرستم. ناگهان ذهنم ایستاد؛ این‌جا دیگر زمان تحسین «مرد» بود. روزگاری آدم‌ها پول در می‌آوردند و حالا پول است که پول در می‌آورد. و آن‌که سرمایه ندارد و در این زمانه‌ی مصرف‌گرایی زندگی می‌کند، اگر شرمنده‌ی زن و بچه‌اش نیست، حقیقتاً دست‌مریزاد دارد.

#به_قلم_خودم✍️ احمدی

 نظر دهید »

به فرزندان خود حب‌الوطن بیاموزید...

04 اردیبهشت 1405 توسط “لَئالیُ النُور”

به فرزندان خود حب‌الوطن بیاموزید…

کلیپ_تولیدی
#مرقومات_جنگی

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 13
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

راه زینب

جستجو

موضوعات

  • همه
  • انتظار، امام زمان (عج)
  • بانوی صبر اسوه مقاومت
  • بدون موضوع
  • خوراک ذهن
  • خوش آمدید
  • سردار دلها
  • شهردار تهران
  • چرا طلبگی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس