راه زینب

  • خانه 
  • در جستجوی گمشده‌ی جان در وادی عشق و معرفت... 

در جستجوی گمشده‌ی جان در وادی عشق و معرفت...

💫درود بر جویندگان نور! 

من طلبه‌ای هستم دل‌باخته‌ی علم و آگاهی.  

و ‘راه زینب’، کاروانسرایی است برای اندیشه‌های سرگردان،  

جایی که کلمات، چون ستاره‌های درخشان،  

آسمان دل‌ها را می‌آرایند و روشنی می‌بخشند.  

اینجا محفل ادغام اندیشه‌هاست؛  

محلی که هر واژه، نغمه‌ای از عشق و آگاهی را در آغوش می‌کشد.  

در سکوت دل، صدای عشق را می‌شنویم،  

و در این سفر معنوی،  

با الهام از بانوی صبر، راوی حقیقی کربلا،  

دل‌هایمان را در آتش معرفت روشن کنیم  

و در باغ بی‌کران حقیقت، بذر آگاهی بکاریم.  

در اینجا، هر کلمه، شعری است از عشق و هر جمله، نغمه‌ای است از حقیقت.  

به امید آنکه در این سفر، چراغی از نور و دانایی در دل‌هایمان روشن شود  

و به سرچشمه‌ی حقیقت نزدیک‌تر گردیم.✨️

همسرانه

24 آذر 1404 توسط “لَئالیُ النُور”

نمی‌دونم فقط من این‌طوری‌ام یا یه حس مشترکه، اینکه هدیه دادن از هدیه گرفتن خیلی بیشتر خوشحالم می‌‌کنه؛ اما یه آدمی تو زندگیم هست که همیشه ترجیحم این بوده که ازش هدیه بگیرم. همسرم رو می‌گم. فرقی هم برام نداره چی باشه‌ ها، کتاب، گل و یا حتی یه دوسِت دارم! شاید اینم یه حسِ مشترکه، نمی‌دونم.
اما میون هزارتوی رسوندن ما به سرمنزل مقصودی که مدِ نظرش هست، گاهی وقتا حتی گفتن دوستِ‌دارم رو هم فراموش می‌کنه. من که می‌دونم و ایمان دارم، اهل دریغ کردن نیست؛ فقط و فقط بخاطر فراموشیِ، واسه همین گاهی کتاب، گاهی ادکلن سفارش می‌دم و تاکید می‌کنم که تو یه جعبه زیبا بزارن. یه وقتاییم جلو آیینه میایستم و به خودم می‌گم: ببین چقدر دوست داره که واسه سریع‌تر روسندنت به اون مرتبه‌ای که می‌خواد، حتی دوست دارم‌ها قربانی می‌شن!!

#رها_نویسی
#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

هایکو کتاب

24 آذر 1404 توسط “لَئالیُ النُور”

 نظر دهید »

کلیپ روز مادر

24 آذر 1404 توسط “لَئالیُ النُور”

کلیپ روز مادر

 نظر دهید »

یکی دل‌بسته و دیگری وا بسته

17 آذر 1404 توسط “لَئالیُ النُور”

یکی دل‌بسه و دیگری وا بسته
صدای کوبیدن در آمد، همه همدیگر را نگاه می‌کردند، کوچک‌ترشان بودم به ناچار بلند شدم. راهرو، بالکن، پله‌های خوش‌تراش و حیاط خاکی خانه‌باغِ پدری را به دو طی کردم.در را باز کردم. کسی خودش را پرتِ در آغوشم کرد. چند قدم به عقب هل خوردم؛ تا توانستم خودم را کنترل کنم. نرگس بود. نه چیزی گفت، نه چیزی پرسیدم. گریه و شیونش می‌گفت که سارا کار خودش را کرده است.مغزم بوق ممتد می‌کشید. قلبم بلاتکلیف، یکی درمیان می‌تپید. دست‌هایم سست شدن با هم آرام نشستیم. اشک از ریشه مژه‌هایم باریدن گرفت. غیبت طولانی‌ام، همه را به حیاط کشاند. شیون و گریه و چنگ‌هایی که نرگس به صورت می‌زد. مادر دست‌های نرگس را گرفته بود. مریم رفت برایش آب‌قند بیاورد. نرگس اما نه فشارش بالا می‌آمد، نه کامش دیگر شیرین می‌شد. تنها خواهر نوجوانش را از دست داده بود. یک قلپ به زور به خوردش دادند دست مریم را پس زد. مادر با دخترها سعی کردند زیر بغلش را بگیرند و من حالا داشتم فکر می‌کردم چطور باید تن سنگینش را از حیاط، پله‌های خوش تراش، بالکن و راه پله بکشند! من همان‌جا ماندم. غمگین بودم، مثل ابری که بارید خودش تمام شد، غضه‌اش اما نه. و ریخته بود و جمع نمی‌شد تمام اعتمادم به دنیا درست مثل برگ‌های باغ پدری. این فقط حامد نبود که سارا را به آغوش کشید، به عطر تنش عادت داد و بعد رهایش کرد. آدم‌ها بی‌وفا شده‌اند؛ نه تنها در عاشقانه‌هایشان. آدم‌ها ساعت دارند اما حواس‌شان به گذر زمان نیست. حواس‌شان به خاک زیر پای‌شان که چون شکارچی گرسنه در کمین‌شان نشسته نیست. شاید هم فکر می‌کنند خاک هم مثل خودشان بی‌وفاست. شاید حواس‌شان نیست که او اگر در آغوش بگیرد دیگر رها نمی‌کند. دست نمی‌کشد. خاک گرچه سرد است اما عاشقانه‌هایش واقعی است. واقعی تر از آدم‌هایی که مدت‌هاست دچار ناترازی انسانیت شده‌اند.

✍️احمدی

#طلبه_نوشت

 نظر دهید »

دیدارِ روی ماه

04 آذر 1404 توسط “لَئالیُ النُور”


دیدارِ روی ماه

کتاب اصول را وسط‌مان گذاشته بودیم و هر کدام یک جزوه دست‌مان. فاطمه می‌گفت و مرضیه به تایید سر تکان می‌داد. من اما حواسم به معاونت فرهنگی بود که به سمت‌مان می‌آمد نزدیک که شد به احترام‌شان بلند شدم فاطمه و مرضیه هم بحث‌کنان بلند شدند. سلام کردیم جواب سلام‌مان را داد و گفت : برای دیدار با حضرت آقا ثبت‌نام نمی‌کنید. من کلمات هنوز از روی لب‌هایش به پرواز در نیامده بودند گفتم من هستم ان شاءالله.
چند روز گذشت اصلا خبری نشد پیگیر که شدم گفتند تو بچه‌شیرخواره داری نمی‌شد. همین!
خیلی ناراحت شدم اصلا قبل از صحبت‌های معاونت فرهنگی به صرافت دیدار نیفتاده بودم و حالا بسیار ناراحت بودم و فکر می‌کردم من یک دیدار طلب دارم.
این برای پارسال بود.
امسال اما اسم نوشتم و تایید شد، باور نداشتم تا اینکه کارتم صادر شد. البته این را هم بگویم که همان لحظه که ثبت‌نام کردم در گوشی دمیدم. کسی چه می‌داند شاید حافظ هم از این ثبت‌نام با خبر شد که گفت:
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید ؟ چیست فرمان شما ؟

این بار رفتم اما به گمانم حالا یک چیزی فراتر از دیدار طلب دارم شاید آقا مرا دیده آن دم که بغض کردم آن دم ک اشک ریختم آن دم ک اشکم هیچ نفسم هم بالا نیامده و مشت بر سینه کوبیدم.

ساعت‌ها با شور و هیجانی وصف‌ناپذیر، چشم به راه حضرت آقا بودم. شب گذشته را که از تلویزیون دیده بودم در حسینیه مجسم می‌کردم. موفق نشدم. از بغل‌دستی‌ام پرسیدم جایگاه حضرت آقا کجاست؟ دستش را دراز کرد رو به جلو و گفت: آقا اینجا نیم‌رخ‌شان به سمت ماست. اولش خدا را شکر می‌کردم که زود رسیدم و مجبور نشدم بروم طبقه بالا. حالا اما ناراحت بودم پشتِ جایگاه ویژه، آن‌هم نیم‌رخ! لعنتی بر شیطانِ درونم فرستادم و خدا را شکر کردم.
برای حواس‌پرتی‌ام و کوتاه شدن انتظار سر صحبت را با همان بغل دستی‌ام ادامه دادم. نمی‌دانم شاید با او دوست شدم، نویسنده است ان شاءالله به این زودی‌ها کتاب اولش چاپ می‌شود.
فهمیدم مدت‌هاست برای رسانه ریحانه سایت خامنه‌ای دات آی آر می‌نویسد
با یکی دیگر هم دوست شدم گپ کوتاهی با هم زدیم مجابم کرد مدرسه پسرم را عوض کنم. می‌گفت: هجرت همیشه از دست کفار و رفتن به سرزمین دیگر که نیست گاهی رفتن از مدرسه‌ای به مدرسه دیگر هم هست.
سخنرانی، نماز جماعت و موجی که به ناگاه مرا به جلو هل داد و درنهایت گم کردن دوستانم بدون اینکه از آنها خداحافظی کرده باشم. قرائت قرآن،سخنرانی آقای رفیعی، بوی ناامیدی، استغفار و لعنت بر شیطان، شعار ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم. مداحی آقای مطیعی، چشم‌هایی که با وجود پرده اشک تار می‌دید ولی هم‌چنان منتظر بود و …
دیدار روی ماهی که محقق نشد.

شاید آقا همراه امام زمان در جمع بودند به قول آقا میثم «مگر می‌شود روضه مادر باشد و پسر نباشد؟» حتما من را هم دیده‌اند با این فکرها راه خروج از حسینیه را در پیش گرفتم قبل از اینکه برسم به کمد و وسایلم را بردارم دیدم همه بطری دست‌شان است. شاید تشنه‌ام شد شاید هم خواستم بغض و غصه ندیدن آقا را راحت‌تر قورت دهم، راهم را به سمت موکب کج کردم. هنوز اشک می‌ریختم خانمی که بطری آب به دستم داد گفت: «ناراحت ندیدن آقا نباش شما حالا یک عوض ، طلب دارید.» لبخند نیم‌بندی زدم. مثلا خواستم از همدردی‌اش تشکری کرده باشم! اما بیشتر شبیه پوزخند بود.

خارج که شدم گوشی‌ام را برای گرفتن تاکسی اینترنتی روشن کردم و بعد گرفتن تاکسی پیام ها و تماس‌هایم را چک کردم، چشمم به خبر نقض آتش‌بس اسرائیل افتاد ادامه خبر را نخواندم چیز جدیدی که نبود. اصلا عهد با اسرائیل که عهد نیست؛ قمار از پیش باخته است.
به خانه رسیدم و نرسیدم، اما خبر شهادت فرمانده ارشد حزب الله را شنیدم.

نذر کردم فردا به نیت نیروهای امنیتی روضه بگیرم.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

راه زینب

جستجو

موضوعات

  • همه
  • انتظار، امام زمان (عج)
  • بانوی صبر اسوه مقاومت
  • بدون موضوع
  • خوراک ذهن
  • خوش آمدید
  • سردار دلها
  • شهردار تهران
  • چرا طلبگی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس