راه زینب

  • خانه 
  • در جستجوی گمشده‌ی جان در وادی عشق و معرفت... 

دیدارِ روی ماه 

03 آذر 1404 توسط “لَئالیُ النُور”


دیدارِ روی ماه

کتاب اصول را وسط‌مان گذاشته بودیم و هر کدام یک جزوه دست‌مان. فاطمه می‌گفت و مرضیه به تایید سر تکان می‌داد. من اما حواسم به معاونت فرهنگی بود که به سمت‌مان می‌آمد نزدیک که شد به احترام‌شان بلند شدم فاطمه و مرضیه هم بحث‌کنان بلند شدند. سلام کردیم جواب سلام‌مان را داد و گفت : برای دیدار با حضرت آقا ثبت‌نام نمی‌کنید. من کلمات هنوز از روی لب‌هایش به پرواز در نیامده بودند گفتم من هستم ان شاءالله.
چند روز گذشت اصلا خبری نشد پیگیر که شدم گفتند تو بچه‌شیرخواره داری نمی‌شد. همین!
خیلی ناراحت شدم اصلا قبل از صحبت‌های معاونت فرهنگی به صرافت دیدار نیفتاده بودم و حالا بسیار ناراحت بودم و فکر می‌کردم من یک دیدار طلب دارم.
این برای پارسال بود.
امسال اما اسم نوشتم و تایید شد، باور نداشتم تا اینکه کارتم صادر شد. البته این را هم بگویم که همان لحظه که ثبت‌نام کردم در گوشی دمیدم. کسی چه می‌داند شاید حافظ هم از این ثبت‌نام با خبر شد که گفت:
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید ؟ چیست فرمان شما ؟

این بار رفتم اما به گمانم حالا یک چیزی فراتر از دیدار طلب دارم شاید آقا مرا دیده آن دم که بغض کردم آن دم ک اشک ریختم آن دم ک اشکم هیچ نفسم هم بالا نیامده و مشت بر سینه کوبیدم.

ساعت‌ها با شور و هیجانی وصف‌ناپذیر، چشم به راه حضرت آقا بودم. شب گذشته را که از تلویزیون دیده بودم در حسینیه مجسم می‌کردم. موفق نشدم. از بغل‌دستی‌ام پرسیدم جایگاه حضرت آقا کجاست؟ دستش را دراز کرد رو به جلو و گفت: آقا اینجا نیم‌رخ‌شان به سمت ماست. اولش خدا را شکر می‌کردم که زود رسیدم و مجبور نشدم بروم طبقه بالا. حالا اما ناراحت بودم پشتِ جایگاه ویژه، آن‌هم نیم‌رخ! لعنتی بر شیطانِ درونم فرستادم و خدا را شکر کردم.
برای حواس‌پرتی‌ام و کوتاه شدن انتظار سر صحبت را با همان بغل دستی‌ام ادامه دادم. نمی‌دانم شاید با او دوست شدم، نویسنده است ان شاءالله به این زودی‌ها کتاب اولش چاپ می‌شود.
فهمیدم مدت‌هاست برای رسانه ریحانه سایت خامنه‌ای دات آی آر می‌نویسد
با یکی دیگر هم دوست شدم گپ کوتاهی با هم زدیم مجابم کرد مدرسه پسرم را عوض کنم. می‌گفت: هجرت همیشه از دست کفار و رفتن به سرزمین دیگر که نیست گاهی رفتن از مدرسه‌ای به مدرسه دیگر هم هست.
سخنرانی، نماز جماعت و موجی که به ناگاه مرا به جلو هل داد و درنهایت گم کردن دوستانم بدون اینکه از آنها خداحافظی کرده باشم. قرائت قرآن،سخنرانی آقای رفیعی، بوی ناامیدی، استغفار و لعنت بر شیطان، شعار ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم. مداحی آقای مطیعی، چشم‌هایی که با وجود پرده اشک تار می‌دید ولی هم‌چنان منتظر بود و …
دیدار روی ماهی که محقق نشد.

شاید آقا همراه امام زمان در جمع بودند به قول آقا میثم «مگر می‌شود روضه مادر باشد و پسر نباشد؟» حتما من را هم دیده‌اند با این فکرها راه خروج از حسینیه را در پیش گرفتم قبل از اینکه برسم به کمد و وسایلم را بردارم دیدم همه بطری دست‌شان است. شاید تشنه‌ام شد شاید هم خواستم بغض و غصه ندیدن آقا را راحت‌تر قورت دهم، راهم را به سمت موکب کج کردم. هنوز اشک می‌ریختم خانمی که بطری آب به دستم داد گفت: «ناراحت ندیدن آقا نباش شما حالا یک عوض ، طلب دارید.» لبخند نیم‌بندی زدم. مثلا خواستم از همدردی‌اش تشکری کرده باشم! اما بیشتر شبیه پوزخند بود.

خارج که شدم گوشی‌ام را برای گرفتن تاکسی اینترنتی روشن کردم و بعد گرفتن تاکسی پیام ها و تماس‌هایم را چک کردم، چشمم به خبر نقض آتش‌بس اسرائیل افتاد ادامه خبر را نخواندم چیز جدیدی که نبود. اصلا عهد با اسرائیل که عهد نیست؛ قمار از پیش باخته است.
به خانه رسیدم و نرسیدم، اما خبر شهادت فرمانده ارشد حزب الله را شنیدم.

نذر کردم فردا به نیت نیروهای امنیتی روضه بگیرم.

#به_قلم_خودم

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

کلیدواژه ها: اسرائیل حسینیه امام خمینی حضرت زهرا حمله رهبری عزاداری لبنان نقض آتش‌بس

موضوعات: سردار دلها لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

راه زینب

جستجو

موضوعات

  • همه
  • انتظار، امام زمان (عج)
  • بانوی صبر اسوه مقاومت
  • بدون موضوع
  • خوراک ذهن
  • خوش آمدید
  • سردار دلها
  • شهردار تهران
  • چرا طلبگی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس