امید در قابِ سوگ
سفرهای که هنوز پهن است
مادر سفره را این بار گوشهی دنج خانه پهن میکند.
از همان روزی که آرام نگاهش را از تلویزیون میگیرد؛ همان روزی که اشک دید ما را تار کرد؛ اما انگار مادر از او مهلت خواسته تا کمر خانه خم نشود.
سفرهی سبز صلواتی که حالا دیگر فقط یک سفره نیست. اهالی هنوز برای نذر و توسل سراغش میآیند، میبرند و برمیگردانند، اما بیشترِ اوقات پهن است؛ انگار جزئی از دیوار و درِ این خانه شده باشد.
کنارش مینشینم و توسل میخوانم؛ چشمهایم مشغولِ شستوشوی مسیرِ استجابت میشوند. خواهرم «فرج» را که میخواند، صدایش در «یا علیُ» میشکند؛ انگار صدایش در گرهِ روسریاش گیر میکند. برادرِ سربازم وقتی میگوید: «وَ لا أَستَعینُ بِحاکِمٍ غَیرِکَ، حاشاک» نگاهش روی سفره میماند. نمیدانم در دلش چه میگذرد، فقط میبینم انگشتهایش دانههای تسبیح را سفتتر میگیرند.
پدر که میرسد، خریدها را روی پارچهی سبز میگذارد. ما کتابها را کنار عکسنوشتههای شهدا میچینیم و برگههای دعا را روی شکلاتها مراتب میکنیم. مادر نوهها را به آشپزخانه میبرد تا آشِ رشته را هم بزنند. دعایی که بعد از مادر با نَفَسهای معصومانهشان تکرار میکنند؛ چاشنی آش میشود.
بعد از شام، وقت رفتن که میشود، باز مادر است که یکییکی سربندها را میبندد. پرچمها را دست بچهها میدهد. هیچکدام دستخالی از در بیرون نمیروند. بستهها و دیگِ آش را هم پدر و برادرم برمیدارند. ما در تکاپوی رفتن به میدان، سفره اما آرام همان گوشه دنج میزبانِ قرآن و تسبیح، منتظر بازگشتمان میماند.
خانهی ما کمتر از پانصد متر با پایگاه فاصله دارد. شبها صدای تکبیرِ نماز مغرب که از بلندگوی مسجدِ پایگاه توی کوچه میپیچد، از پنجره رد میشود و رویِ سبزیِ سفره مینشیند؛ انگار در و دیوارِ خانه دوباره جان میگیرند. اینجا، خانه هنوز ایستاده است.
✍️احمدی
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
