یکی دلبسته و دیگری وا بسته
یکی دلبسه و دیگری وا بسته
صدای کوبیدن در آمد، همه همدیگر را نگاه میکردند، کوچکترشان بودم به ناچار بلند شدم. راهرو، بالکن، پلههای خوشتراش و حیاط خاکی خانهباغِ پدری را به دو طی کردم.در را باز کردم. کسی خودش را پرتِ در آغوشم کرد. چند قدم به عقب هل خوردم؛ تا توانستم خودم را کنترل کنم. نرگس بود. نه چیزی گفت، نه چیزی پرسیدم. گریه و شیونش میگفت که سارا کار خودش را کرده است.مغزم بوق ممتد میکشید. قلبم بلاتکلیف، یکی درمیان میتپید. دستهایم سست شدن با هم آرام نشستیم. اشک از ریشه مژههایم باریدن گرفت. غیبت طولانیام، همه را به حیاط کشاند. شیون و گریه و چنگهایی که نرگس به صورت میزد. مادر دستهای نرگس را گرفته بود. مریم رفت برایش آبقند بیاورد. نرگس اما نه فشارش بالا میآمد، نه کامش دیگر شیرین میشد. تنها خواهر نوجوانش را از دست داده بود. یک قلپ به زور به خوردش دادند دست مریم را پس زد. مادر با دخترها سعی کردند زیر بغلش را بگیرند و من حالا داشتم فکر میکردم چطور باید تن سنگینش را از حیاط، پلههای خوش تراش، بالکن و راه پله بکشند! من همانجا ماندم. غمگین بودم، مثل ابری که بارید خودش تمام شد، غضهاش اما نه. و ریخته بود و جمع نمیشد تمام اعتمادم به دنیا درست مثل برگهای باغ پدری. این فقط حامد نبود که سارا را به آغوش کشید، به عطر تنش عادت داد و بعد رهایش کرد. آدمها بیوفا شدهاند؛ نه تنها در عاشقانههایشان. آدمها ساعت دارند اما حواسشان به گذر زمان نیست. حواسشان به خاک زیر پایشان که چون شکارچی گرسنه در کمینشان نشسته نیست. شاید هم فکر میکنند خاک هم مثل خودشان بیوفاست. شاید حواسشان نیست که او اگر در آغوش بگیرد دیگر رها نمیکند. دست نمیکشد. خاک گرچه سرد است اما عاشقانههایش واقعی است. واقعی تر از آدمهایی که مدتهاست دچار ناترازی انسانیت شدهاند.
✍️احمدی
#طلبه_نوشت
